به نام او

این قاصدک راهشو گم کرده ...

برای کنجد ...

 

یک زمانهایی ، یک خبرهایی آنقدر غرق شادیت می کند که حتی خود نیز

تعجب میکنی که اصلا  سر پیازی یا ته پیاز !!!

اما واقعیت است و کاری نمی شود کرد !

کنجد دوست داشتنی ام ! خبر حضورت در دنیایمان شادی این روزهای من است ...

برای لمس کردن و در آغوش کشیدنت لحظه شماری می کنم ...

یک عدد خاله ی هیجان زده

   + قاصدک ; ٤:٢۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

Departure

 

Where Is mY pAusE BuTTuN?
................................................

 

pic:Departure(midnight-digital)flickr

   + قاصدک ; ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۸ دی ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

ببار بـــــــــــــــــاران

ببار بـــــــــــــــــاران ....
                        ببار ...
 
  شاید !
            شاید ، لحظه ای
                            از یاد بردم، سنگینی این روزها را،

        شاید          
           لحظه ای ، سبکبالی را به یاد آوردم

                ببار
                   شاید زمین جای بهتری شد برای ماندن ...
                                                حتی برای لحظه ای ...

   + قاصدک ; ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٢ دی ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

" یکشنبه خونین "


چشمام پُر از اشک بود ، از فرط سرفه های مداوم ، اشک از چشمام جاری شده بود
تمام وجودم داشت می سوخت انگار
صدای نخراشیده اش توی سرم می پیچید :
 .... کدومشون بود؟؟!!!
 (صدای برخورد باتوم لعنتیش با میله های اتوبوس )
... هان ، این یکی ؟ 
 ( باتومش رو به طرف صورتهامون میگرفت تا اون یکی از بیرون نشون بده کدوممون بودیم که فریاد زدیم نزنینش !!!)
... پیاده شید تا بهتون بگم ولایت یعنی چی ...
( یکی از بیرون اومد کنار پنجره روی پاهاش پرید تا بتونه دوباره اسپری فلفل رو به خوردمون بده ...)
... بهتون میگم گمشید پایین ... یالا !!!!!!!!
احساس میکردم الانه که هرچی درونمه بالا بیارم ... سرفه های مداوم اَمونم رو بریده بود
اشاره کرد به فیلمبردارشون ... بگیر فیلمشون رو بگیر ...
خواستیم صورتهامون رو بپوشونیم ،
که دوباره عربده کشید : واسه چی صورتتو می پوشونی هــــــــان بازش کن !!!!!!!!!!
مات و مبهوت به لنز دوربین نگاه می کردیم ...
(صدای ضربه باتوم ...) ( یه نفر دیگه بهشون اضافه شد و باز اسپری فلفل ....)
صدای سرفه هامون و صدای ضربه های باتوم و عربده های پی در پی اونا ... هی توی سرم می پیچید
داشتم فکر میکردم که چطور روی پاهام وایسم ...
حتی نمی تونستم فکر کنم که یک ثانیه بعد چی میشه ...
....
یکی دیگه بهشون اضافه شده ، جثه ریزی تری داشت ... آروم گفت ولشون کن ... ولشون کن... بریم ...
دستشو کشید و برد ...
باورم نمی شد ،
 اتوبوس حرکت کرد ....
برگشتم به عقب نگاه کردم ، فیلمبردارشون کثیف ترین لبخند ممکن رو تحویلم داد ...

چهره هاشون رو هرگز از یاد نخواهم برد ... هرگز ...

   + قاصدک ; ۸:٥٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٩ دی ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

عادت !

 

عادت کردن ، پدیده عجیبی ست

نگاه می کنی و می بینی غرق شده ای  !!!

   + قاصدک ; ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۸ آذر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

اولین ها شعف آورند ...

یه حسی منو کشوند پشت پنجره اتاقم

پرده رو جمع کردم ، پنجره رو باز کردم

باد سرد صورتمو نوازش کرد و هرچی فکر و ذکر بود با خودش برد .

دوباره همون حس زنده بودنه که از سرما نشات میگیره پَر شد توی وجودم...

چشمامو بستم و .... یه نفس عمیق

زُل زده بودم به ساختمونهای روبروم ...

احساس کردم از مقابل چشمام هراز گاهی داره دونه های محوی عبور میکنه !

چند بار تند تند چشمامو باز و بسته کردم

بازم فرقی نکرد

دستمو بردم بیرون

یه دفعه یکی از همون دونه ها سُر خورد توی دستم و ...

هاه ... چی می بینم برف ف ف ف 

8 آذر 88 اولین برف پاییزی ...

هــــــــــــــــــوووم  ....

یه دختر کوچولو از آپارتمان روبرومون ، مثه من از پنجره سرشو آورد بیرون ، یکم بیرونو نیگاه کرد،

بعد انگار تازه فهمید که چی می بینه ،با صدای زیرش جیغ کشید برف ف ف  ، مامان برف !!!!  آخ جون ... در کمتر از چند دقیقه وسط کوچه داشت چرخ می زد دور خودش...

دقیقا مثل کودکی های من ...

لبریز از حس زنده بودنم


 

   + قاصدک ; ٩:٥٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۸ آذر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

این روزای آخر دلم میگیره همش !

 

این روزا ،

که دَم رفتنمه و باید اسباب کشی کنم به نمی دانم کجای زندگی !

هی دلم میگیره ، هرچند که میدونم این رفتنه اجتناب ناپذیره

و الان درست ترین وقتشه

اما

 اینکه همین روزای آخرم که دارم میام اینجا

 از صبح تا عصر وقت رفتن؛

مثله هیپنوتیزم شده ها زُل میزنم به کامپیوتر و ...

غمگینم می کنه

انگار نه انگار که دیگه این روزا تکرار نشه شاید !

که این شرکت ، این طبقه ، اتاقمون ، آدمهاش !

مریم ، یلدا ، مهسا ، محمود ، سعید ، بقیه همکارا ...

دلم گرفته مثل آسمون ابریه بی بارون ...

 

 

   + قاصدک ; ۳:۳٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

نمی خواهم اینبار از نگاهت دور شوم

 

حس میکنم نگاهش را

بیشتر از تمامی لحظه های زندگی ام

نگاهش ... حضورش ...

دلم می خواهد تمامی روزهای ماهش را میهمانش باشم ،

تمامی شبهای قدرش را قدر بدانم و بیدار، بر بال فراز هایش پرواز کنم ، بخوانمش با تمامی نامهایش ...

نمی خواهم اینبار از نگاهت دور شوم ،

تاب نمی آورم این زندگی را

بی نگاه مهربانت

که یگانه نورِ

تاریکی های

زندگی من است ...

 

.................................................................................................................

پیوست:  مریم ام ، دنبال آرزویی دعاگونه برای زادروزت میگشتم ، سخت بود

              برای چون تویی که سرشاری ...

            فقط از خدا خواستم که هدیه اش به تو یک تولد (از همان ها که می   

            گفتند هدیه شبهای قدر است) باشد، در یکی از همین شبها ...

 

 

   + قاصدک ; ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

ببار ...

هوای دلم گرفته است ...

ابریست ...

نمی بارد اما ...

   + قاصدک ; ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

چقدر نزدیکی و من چقدر دور می پنداشتمت !

گاهی وقتا فکر میکنم که خیلی دوری ، اونقدر دور که حتی صدامو نمیشنوی !

اما این از نابینایی و ناشنوایی منه

یه وقتایی ، یه اتفاقایی میفته ... از فکر اینکه این همه بهم نزدیکی ضربان قلبم متوقف میشه  ...

دیشبم از همون وقتا بود ...

چند شب پیش تو دلم باهات حرف زدم مثل اکثر اوقات ، گفتم دلم تغییر میخواد یه تغییر خوب ، یه حرکت که منو از جام یه تکونی بده ، که ازین راکدی دربیام ...مهم نیست که چی باشه !

دیشب این اتفاق افتاد ... باورم نمیشد که اون کورسو تبدیل به یه روزنه بشه !

هرچند که معلوم نیست هنوز همه چی خوب پیش بره و اونطوری که من میخوام ، اما تا همین جا هم برام کافیه که بفهمم هستی ، همین نزدیکیا ...

 

پیوست : خدایا نمی دونم چطور باید بگم که ازت ممنونم ...

   + قاصدک ; ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢ شهریور ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

ساعتها بارید بی یهانه

یه دفعه به خودش اومد و دید که نشسته روی تخت و صورتش خیس شده !

بی سروصدا رفت توی آیینه نیگاه کرد دید همینطور تند و تند دارن از چشماش سرازیر میشن... گوله های اشکو میگم

هی تند و تند با پشت دستش پاکشون کرد اما فایده نکرد

چند بار آروم زد رو گونه هاش و به خوش توی آیینه خندید اما بازم فایده نکرد

به گلوش نیگاه کرد آخه حتی بغضم این تو نیست که !

جرا صورتم منقبض نیس پس ! این چه جور اشکیه !

رفت دوباره نشست رو تخت کتابشو برداشت که بخونه اما چشماش تار بود و نمی توست ببینه

هی با خودش فک کرد آخه چیزی نشده که ! اتفاقی نیفتاده ! من چمه آخه ! نه ! اونم چیزی نگفت که !

... هیچ جوابی نداد

.

.

صبح شد !

توی خیابون تند تند داشت میرفت به سمت مطب دکتر سرشو انداخته بود پایین که کسی نبینه اشکای بی وقفه شو

... توی مطب : خانم موردتون اورژانسیه ! نه     

                  : درد دارین ؟   نه

......

فک کنم پشت بوم چشماش یه قیرگونی نیاز داره ! سقفش کارش از چکه کردنم گذشته

.....

اما من هنوزم نفهمیدم که چش بود !

.....

آخه اون هیچی نگفت !

   + قاصدک ; ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

بدن بیجانم را در سواحل مدیترانه رها کردم

چی میشد که بخوابم و بعد که از خواب پا میشم

ببینم که توی سواحل مدیترانه ام

و من خودمم اما دارم به یه زبون دیگه حرف میزنم !

بعد بفهمم که روح یکی از چند هزار سال پیش اومده توی جلد من ...

هان چی میشد ؟

 

   + قاصدک ; ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

می دونی ...

دارم با خودم فکر میکنم این روزا ... هی فکر می کنم ، هی فکر می کنم

که چی میتونه باشه ؟

پسِ پشتِ همه ی این اتفاقا ، این روزاها ، این افکار، این دل دل کردنها، این دلواپسیا، این بودنا و نبودنا ، این خواستن ها و نخواستن ها ، این گُر گرفتن و یخ کردنها، این منتظر بودن و نبودن ها ، این سِر شدن ها و بی حسی ها ، این کابوسهای شبانه ، این گفتن و نگفتن ها ، این سکوت ... سکوت ... سکوت ...

شاید خیلی چیزها و شاید هیچ چیز ...

 

پیوست : دلم میخواست فقط چند متر از خودم فاصله بگیرم ، برم بالاتر ، یکم بالاتر  ، آره از همون جا ، از همون بالا خودم و زندگیمو و دنیامو ببینم ...

   + قاصدک ; ۱:٢۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

زندگی که همین جاست !

 ساعت:٢٣:٠٠  / سه شنبه

دلم میخواد بزنم از خونه بیرون ، هوام سرد باشه ، سردِ سرد، بعدش برمُ برمُ برم ...

تا انگشتای پاهام سِر شه و دستام یخ بزنه از سرما بعدش از چشام اشک بیاد ...

اونقدر برم تا دیگه پاهامو حس نکنم

بعد برم توی کافه بشینم کنار پنجره و یه لیوان چای داغ رو بگیرم توی دستام و بذارم بخارش چشمام رو گرم کنه و چند قطره اشک بچِکه توی لیوان ...

بعدش چایی رو جرعه جرعه سَر بکشم و بذارم به آرومی درونم رو گرم کنه ...

بعد چشمامو ریز کنم و به نور چراغای ماشینا نیگا کنم که گاهی شبیه خط ممتد میشن

و بعد با خودم فک کنم که اینا با این همه عجله کجا میرن !

زندگی که همین جاس !

بعد همینجور که دارم فک میکنم ببینم که دونه های برف کودکانه به بازی دراومدن و من از غافله عقب موندم!

با عجله بیام بیرون از کافه صورتمو بگیرم سمت آسمونُ ببینم که آسمون پر از نقطه های نورانیه ... بعد منم بشم بخشی از بازیشون و بذارم که روی صورتم بشینن...

بعد دستامو بگیرم بالا و همونطور که سرم رو به آسمونه دور خودم چرخ بزنمو چرخ بزنمو چرخ بزنم ... تا همه جا سفید بشه سفیدِ سفید ...

و دوباره راه برمُ برم ُ برم ...

   + قاصدک ; ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

JUST

" BE MORE ...

.

.

.

.

"Sometimes i can hear my bones straining under the weight of all the lived i'm not living."

"Jonathan Safran Feor"

   + قاصدک ; ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

Full of vacuity

Not every tear means that I`m gonna cry
Not every smile means that i`m laughing inside

"some one"

   + قاصدک ; ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

یه نتیجه تکراری شگفت انگیز ...

اصلا همان بهتر که سکوت شود همه ی دنیای من ...

همان بهتر که من نیز با سکوت همراه شوم ...

 

   + قاصدک ; ۳:۳۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

کمی جفنگیات مزمن با خودم ...

کاش ...

کاش ....

کاش .....

کاش توی این روزهای سخت تو این همه سخت نبودی...

کاش میدیدی که چقدر سختمه این روزها ...

که دارم پوست میندازم ...

که دلم میخواد فرار کنم به ناکجاآباد ...

که نمیتونم بگم که چمه ...

که هیشکی نمیفهمه من چمه ...

که کاش میتونستم گریه کنم ، نه از سر دلتنگی و تنهایی و ... فقط واسه این که دلم از سنگ نشه ...

کاش لااقل تو میفهمیدی ...  

پیوست١: دلی که از سنگ شد دیگه دل نیست !

پیوست٢: خدایا من خیلی ... میدونم !

 

   + قاصدک ; ٩:٤۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

گریه نکن...

چه آرام در خود شکستم ،              چه دلتنگ تنها نشستم

نشستم به هوای تو من                 با تو آرامم و پس از این به خدا

گریه نکن دل بی تاب از بی خبری

                                                   شکوه نکن تن رنجور از دربدری

با من و دل تو بگو چه گذشت؟ با دل زار و شکسته من

پر بکشد ،  به هوای تو آه   کی برسد،   تن خسته من

چه سازد ، دل تنگ دیدار

                                                چه گوید با عکس دیوار

 نشیند به هوای تو دل               تا که باز آیی گل گمشده ام

گریه نکن دل بی تاب از بی خبری

                                                   شکوه نکن تن رنجور از دربدری

"عبدالجبار کاکایی"

   + قاصدک ; ٩:٥٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳٠ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

من بی من دو ساله شد !

اینجا نشسته ام ...

اینجا در دورست ...

روزها را میشمارم ؛ روزهایی که بی من بر من گذشت

عاقبت دو سال شد , دو سال !

زود گذشت ؟ نه ! بر من نه !دیر گذشت خیلی دیر ...

بیست و ششم تیر هزار و سیصدو هشتاد و هشت

 پیوست١: و همچنان سکوتت بر روزها سایه انداخته ...

پیوست٢:  

بهانه

بی تو
نه بوی خاک نجاتم داد
نه شمارش ستاره ها تسکینم
چرا صدایم کردی
چرا ؟
سراسیمه و مشتاق
سی سال بیهوده در انتظار تو ماندم و نیامدی
نشان به آن نشان
که دو هزار سال از میلاد مسیح می گذشت
و عصر
عصر والیوم بود               (حسین پناهی)

........................................................................

دل خوش

جا مانده است
چیزی جایی
که هیچ گاه دیگر
هیچ چیز
جایش را پر نخواهد کرد
نه موهای سیاه و
نه دندانهای سفید            (حسین پناهی)

 

   + قاصدک ; ٩:۱۳ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٦ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()